زیادبودند که برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند
من هنوز هم نمیدانم هرسال که میگذردیک سال از عمرم کم میشود یا به ان افزوده؟ (دکترعلی شریعتی)
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟
فرمود چهار اصل
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
وقتي سخن از قدرت به ميان مي آيد همه چيز به دور ريخته ميشود عاطفه و عشق به نفرت و.......تبديل خواهد شد اين حقيقت را من به چشمان خود ديدم و برايش پاسخي هنوز ندارم كه به ذهنم به روانم به تمام اميدهائي كه به انسانها بسته بودم بدهم ! فهميدم وقتي دنيا و آلات آن به ميان آمد ديگر مادر نيست پدر نيست برادر نيست خواهر نيست دوست نيست هيچ كس نيست همه براي بيشتر سهم داشتن تو را از خود دور خواهد نمود و براي قدرت بيشتر از تو متنفر خواهند بود ! يك نفر داشت آينده اي را تماشا ميكرد بدون حضور خويش در عالم خود خواست به انسانها قدرت ببخشد تا اين روند معيوب را كه خويش پايه گذار آن بوده به قولي اصلاح كرده باشد غافل از آن كه در پيشگاه قدرت مهر و محبت به درك واصل ميشود همه براي بيشتر ستاندن در پي نفي ديگري هستند و من به گذشته به روند بيمارگونه اجتماع خود توجه ميكنم و ميبينيم كه هيچ كس به اندازه هيچ كس و همه به اندازه خود از ظلم هائي كه در حقشان روا داشته به نوعي در راه ظلم به ديگري بهره برده اند! هيچ كس به فكر نيفتاده كه حالا كه فهميدم ظلم را در حقم روا داشته اند خود ظالم نباشم و من به فكر فرو ميروم گاهي به اين مي انديشم كه واقعا دوستي و مودت احساس عشق به بزرگترها به والدين همه و همه هيچ و پوچ است چرا كه چيزهائي ميبينم كه باورش در مغزم دچار اختلال ميكند به راستي به كجا ميرويم!
عجب طعم تلخی است فهمیدن...
مبارزه یا مشاهده
دعا لازم است


